|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:13 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی(ع)
نه مرا زبان که بیان کنم صفت کمال تو یا علی(ع) شده مات عقل موحدین همه بر جمال تو یا علی(ع) چو نیافت غیر تو آگهی ز بیان حال تو یا علی(ع) نبرد به وصف تو ره کسی مگر از مقال تو یا علی(ع) هله ای موئله عارفان تو چه مطلعی تو چه منظری هله ای مجلی عاشقان تو چه شاهدی تو چه دلبری که ندیده ام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهری چه در انبیا چه در اولیا نه تو را عدیلی و همسری به کدام کس مثلت زنم که بود مثال تو یا علی(ع) چو عقول وافئده را نشد ملکوت سر تو منکشف زبیان وصف تو هر کسی رقم گمان زده مختلف همه گفته اند و نگفته شد زکتاب فضل تو یک الف فصحای دهر به عجز خود ز ادای وصف تو معرف بلغای دهر به نطق خود شده اند لال تو یا علی(ع) تویی آنکه هستی ما خلق شده بر عطای تو مستدل ز محیط جود تو منتشر قطرات جان رشحات دل به دل تو چون دل عالمی دل عالمی شده متصل نه همین منم زتو مشتعل نه همین منم به تو مشتغل دل هر که می نگرم در او بود اشتغال تو یا علی(ع)
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 16:32 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ملاصدرا می گوید : |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:50 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
مسئول سالن گفت: آقا ژله هم می خواهید؟ گفت آره مگه حساب نکردید مسئول سالن دوباره گفت حساب می کنم برای فردا پرداخت کنید و فیش رو بیارید. حساب کرد وگفت ۲۰۵ هزار تومن. وقتی رسید خونه خانم اون رفتگری رو جلوی در دید که مادر داشت باهاش حرف می زد وقتی اون رسید خانومه خداحافظی کردو رفت مامان که اومد تو سفره دلش وا شدو شروع کرد به گفتن: بنده خدا برای سیسمونی بچه اش نمی تونه کاری کنه مسجدی ها براشون آماده کردند کل سیسمونیش ۲۰۰هزار تومن نمی شه . گوشهاش داغ شد. دیگه رویش نشد از دسر مجلس هم حرفی نزد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:1 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوزم راضیه
پیر مرد چند تا هندل زد و با حالت خاصی موتورش رو روشن کرد وقتی هندل می زد پاهاش طوری می لرزید که انگار هندل داره پای اون رو پس می زنه سرما تا توی استخوان آدم فرو می رفت با خودم گفتم چطور با این سن وسال سوار موتور می شه .پسرش یک بار بهم گفته بود که سالها قبل که عموش هنوز قدرت اجاره کردن یه خونه بزرگ نداشته و دو تا پسر نوجوون داشته باباش زمینش رو می فروشه ومی ده تا داداشه خونه بسازه خودش هم همراه خانوادش چندین ماه می رفتن کمکش تا خونش رو بسازه. یک سال بعد شریکاش سرش کلاه می ذارن ومجبور می شه از اونا جدا شه ومغازشون هم بینشون تقسیم می شه همون موقع پولش رو داد به مادر خانومش تا تو شمال خونه بسازه. از اون قضیه بیست سال گذشته حالا داداشه یه خونه داره تو بهترین جای تهران و یه ماشین هم داره اما خونه پدریش تو شمال در حال تخریبه وخودش هر روز توی سرما وگرما با موتور میره سرکار حالا یه کارگره جزء شده پیش یکی از همون شریکها وشریکهای اون صاحب مغازه و وملک وخونه شدن ولی باباش هر وقت حرف می زنه می گه راضی ام با ۵۸ سال سن هنوز سلامتم. داداشش آلتوروز داره چند وقت پیش می گفت پسر شریکش معتاد شده و . . . حالا هنوزم غبراق با شوق ساعت ۷ صبح هندل می زنه ومی ره سرکار. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:43 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
برای اولین بار مطلبی را وارد وبلاگ می نویسیم قصد داریم دراین وبلاگ مطالب علمی وفرهنگی قرار دهیم منتظر باشید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:27 توسط
|
|
||